تبليغاتX
سلام

واینجانب در اینجا یک وصیت به اشخاصی که با انگیزه ی مختلف با جمهوری اسلامی مخالفت می کنند و به جوانان٬چه دختران و چه پسرانی که مورد بهره برداری منافقان و منحرفان و فرصت طلب و سودجو واقع شده اند٬می نمایم که بی طرفانه و با فکر آزاد به قضاوت بنشینند و تبلیغات آنانکه می خواهند جمهوری اسلامی ساقط شود و کیفیت عمل آنان و رفتارشان با توده های مردم و گروه ها و اشخاصی که در داخل به آنان ٫یوسته و ازآنان پشتیبانی می کنند و اخلاق و رفتارشان در بین خود و هوادارانشان و تغییر موضع هایشان در پیش آمدهای مختلف را به دقت و بدون هواینفس بررسی کنید.

مطالعه کنید حالات آنانکه در این جمهوری اسلامی به دست منافقان ومنحرفان شهید شدند٬وارزیابی کنید بین آنان و دشمنان٬نوارهای این شهیدان تا حدی در دست٬ونوارهای مخالفان شاید دردست شماها باشد.

ببینید کدام دسته طرفدار محرومان و مظلومان جامعه هستند.

قسمتی از وصیت نامه امام خمینی (ره)

کتاب جاویدنامه                  

قادر فاضلی                    

+ نوشته شده در  90/08/22ساعت 12  توسط سالم مدیا  | 

نمیدونم شما هم مثل من در گیر اخبار این بزرگ راه تهران شمال هستید یا نه من که سالهاست پی گیر اخبار مربوط به این پروژه عظیم هستم و امیدوارم این پروژه عظیم ملی که می تواندقدم بزرگی در رسیدن به اهداف انقلاب اسلامی باشد زودتر به اتمام برسد.

هنوز چند سالی از افتتاح پروژه عظیم و ملی برج میلاد نگذشته که ما شاهد کوری چشم دشمنان این انقلاب هستیم و هر روز خبرهای مختلفی از نوک برج(بخصوص از رستوران گردان آن)دل مردم مستضعف را شاد می کند .

مسوولان بدانند که مردم فقط از بحث ۳برابر شدن یارانه ها و واگذاری سهام عدالت و ... دلشادنمیشوند.

حال از مسوولان عزیز عاجزانه خواهشمندم همانطور که با افتتاح برج میلاد تهران نیمی از مشکلات مردم ایران حل شد عظم خود را جزم کرده تا باقی مشکلات مردم ایران نیز با اتمام پروژه بزرگراه تهران شمال حل شود  انشاءالله.

  برادر کوچک شما  
هوشنگ زمین خوار

+ نوشته شده در  90/08/07ساعت 10  توسط سالم مدیا  | 

یه فامیل دور داریم که عید به عید میبینمش و وهر سال عید باید بالاجبار از خاطرات تکراری دوران سربازیش بشنوم و از همه تکراری تر خاطره شجاعتش از یک شب به یادماندنی ...

خودش با یه حالت خاص تعریف می کنه که زمان سربازیش در تهران نگهبان خونه یه سرهنگ بوده که  یه شب که دختر سرهنگ دیر وقت با تاکسی معلوم نبوده که از کدوم خراب شده ای می یاد خونه(البته خرابشده رو من اضافه کردم) و از قضا با راننده تاکسی درگیری لفضی پیدا می کنه که این فامیل شجاع ما با یک حمله برق آسا سراغ راننده تاکسی فلک زده میره و حسابشو کف دستش می زاره  و دختر سرهنگ رابه منزل میبره  و سرهنگ صبح روز بعد به او میگه آفرین پسرم!

البته این خاطره به همین سادگی و بی مزگی نیست و باید خودتان باشید و بشنوید .

 مشابه این خاطره هم خاطره مبارزات بقال سر کوچه ما در زمان حکومت شاهنشاهی است اونم از این دست خاطرات زیاد داره مثلا اینکه در زمان افتتاح استادیوم صد هزار نفری آزادی در قدیم که همه صنوف باید در آن شرکت می کردند این بقال سر کوچه ما با یک ترفند جانانه توانسته بود از کاروان اتحادیه بقالان محل فرار کنه و به افتتاحیه نرود!

حالا چرا این خاطرات شجاعانه دوستان را تعریف کردم؟

می خواستم به وجه اشتراک این فامیل دور مان و بقال محل برسم که هردو اینها وقتی تلویزیون فیلم های زمان مبارزات انقلاب و یا جنگ ایران و عراق نشون میده و شما در  آن شاهد کشته شدن و تکه تکه شدن پیر و جوان هستید با ناراحتی میگن بابا این تلویزیونم بیکاره ها هی از این فیلم ها نشون می ده انگار حالا چه اتفاقی افتاده بعد با آب و تاب می گن:  بزار یه خاطره برات تعریف کنم از زمان .........

+ نوشته شده در  90/01/20ساعت 18  توسط سالم مدیا  | 


چند وقتی بود که ساعت حرکت سرویس ها به اداره تغییر کرده بود و ما چون مسیرمان طولانی است
معمولا دیر به اداره می رسیدیم.

بحث هرروزمان در انتهای سرویس درباره این مساله بود و آقایان با هم پچ پچ می کردند که دیر می رسیم ولی اگر سرویس یک ربع زودتر راه بیافتدبهتر است و خلاصه هرکس پیشنهادی می داد ولی کسی جرات گفتن به راننده را نداشت و هنوز ده دقیقه از حرکت سرویس نگذشته بود که صدای خروپف از ته اتوبوس بلند می شد!!
چند روز به همین منوال گذشت و تقریبا هیچ کس جرات حرف زدن نداشت تا اینکه یک روز یک دختر خانم از جلوی اتوبوس(خانم ها معمولا در ردیف جلو می شینند)بلند شد و به راننده گفت آقای راننده ما دیر به اداره می رسیم لطف کنید یک کم زودتر بیایید!!
آقای راننده اخمی کرد و با صدای بلند گفت من که حرفی ندارم ولی همه باید راضی باشند بعد رو به ما کرد گفت آقایون کسی دیر به اداره می رسه؟
همه به هم نگاه کردیم ولی جرات نکردیم حرف بزنیم و زیر لب و اروم گفتیم بله!!!
بعد راننده بلند گفت یعنی یه مرد بین شما نبود که این ضعیفه رو فرستادید جلو؟ از فردا یک ربع زودتر میام!!!!!!!
گوش تیز کردم و منتظر عکس العمل بچه ها بودم ولی فقط صدای خروپف از عقب اتوبوس شنیدم!!

+ نوشته شده در  89/08/18ساعت 18  توسط سالم مدیا  | 

کلاس اول دبیرستان که رفتم هنوز دو سه هفته از اول سال تحصیلی نگذشته بود که معلم زیست همین که وارد کلاس شد گفت:
بچه ها امروز می خوام این چنددرس که دادم بپرسم!! ما هم طبق معمول شروع به اعتراض کردیم ولی فایده ای نداشت. خلاصه بچه ها ۳ تا ۳ می رفتند پای تخته ولی بگو دریغ از یک کلمه حرف که از زبان کسی خارج بشه!
در این میان یکی از بچه ها که خیلی خودش را فاضل می دونست دائم دست بالا می برد و جواب سوال ها را می داد طوری که حرص همه را در آورده بود!
نیم ساعتی از کلاس نگذشته بود که دوست با هوش ما از کلاس بیرون رفت  در غیاب این دوست  معلم شروع کرد به نصیحت ما و بعد رو به بچه ها گفت ببینید بدون اینکه به این دوستتون گفته باشم درسشو خونده به شما قول می دم در آینده این دوستتون (همانی که بیرون بود!) یکی از پزشکان موفق خواهد شد!
چند دقیقه بعد دوستمون به کلاس برگشت . معلم دیگه سوال نداشت که بپرسه (اول سال بود و هنوز دو سه تا درس بیشتر داده نشده بود)وقتی حسابی کتاب و زیرو رو کرد مثل اینکه از پاورقی  بود یا زیرنویس یه عکس کتاب یه چیزی گیر آورد و با هیجان  رو به سه تا شاگرد بخت برگشته پا تخته کرد و  گفت:
بگید ببینم اندازه گلبول قرمز چقدر؟!!!!

همه ساکت بودند جواب این سوال را حتی از تو کتاب هم نمی شد پیدا کرد و همین حین ناگهان آقای عقل کل دستشو بالا برد و گفت آقا ما بگیم! همه با تعجب بهش نگاه کردند ولی معلم خنده ای از روی تایید کرد و گفت بارک الله به این همه هوش و استعداد بعد رو به بچه ها گفت دیدید گفتم این بچه آینده دار می شه یاد بگیرید!
بعد رو پسر باهوش گفت بگو جانم!!

پسر با هوش ما بعد از کلی ادا و اصول گفت:  آقا  گلبول قرمز اندازه یه دو زاریه !!!!!!!!!!!!!!!!!!

(سکه دو ریالی  قبلا برای تلفن زدن استفاده می شد تقریبا اندازه یه سکه ۱۰۰۰ ریالی کنونی!!)

 

بمب خنده بود که توکلاس ترکید و معلم هم همینطور خشکش زده بود مثل اینکه دوست با هوش ما عکس میکروسکوپی تو کتاب رو دیده بود که اندازه دو زاری بود و بلافاصله دستشو آورده بود بالا..
خلاصه معلم بعد با عصبانیت رو به شاگرد با هوش کرد و گفت خاک تو سرتون که نمیشه ازتون تعریف کرد!  لا اقل می گفتی اندازه یه یک قرانی!!!!


 

+ نوشته شده در  89/08/04ساعت 14  توسط سالم مدیا  | 

کلاس چهارم ابتدایی که بودم یه همشاگردی داشتم که خیلی خنگ بود ٬ هروقت معلم ازش چیزی میپرسید جوابی نداشت حالا چه سوال راحت بود چه سخت!

معلم ما تقریبا به این حالت دوست ما عادت کرده بود یادم یک بار پای تخته با عصبانیت ازش پرسید : مگه تو مخ تو گچه؟  این دوست ما با افتخار و بلند گفت بله ! و برای اولین بار توانست پاسخ معلم را بدهد! 

ار اون به بعدهمه تو مدرسه بهش می گفتند مخ گچی!

پریشب که برای خرید به یک سوپر مارکت جدید التاسیس که در محله ما باز شده بود رفتم و در کمال ناباوری دیدم اون دوست دوران ابتدایی (مخ گچی) پشت صندوق سوپر مارکت نشسته با این که سالها از دوران ابتدایی می گذشت ولی هر دو همدیگه رو شناختیم  بعد از کلی خوش و بش و تعارف های متداول یک کیسه شیر از دوستم خریدم و  از مغازه خارج شدم .

در راه به خودم می گفتم ببین این پسره که همه مسخره اش می کردند می گفتند مخ گچی به کجا رسیده ! فقط خدا می دونه آخر و عاقبت هرکس چی میشه!

به  خونه که رسیدم هنوز لباس عوض نکرده عیال با صدای بلند گفت چرا دوغ خریدی جای شیر !

گفتم ای داد بیداد مثل اینکه این رفیق ما حواسش نبوده جای شیر دوغ  به ما داده!

فردای آن روز برای اینکه هم یه سری به دوستم بزنم و هم خرید مختصری بکنم دوباره به همان مغازه رفتم ولی دیدم دوستم آنجا نیست بعد از آن بنده خدا که انجا بود ٬سراغش رو گرفتم که  مردبا عصبانیت گفت:

آقا اون شاگردمون بود دیروز صبح استخدامش کردیم ٬ دیشب هم اخراج! خیلی خنگ بود انگار جای مغز تو کلش گچ ریخته بودند!

نتیجه اخلاقی: گچ جزو مصالح با دوام است بخصوص اگر در جایی مثل سر نگهداری شود!

+ نوشته شده در  89/07/27ساعت 12  توسط سالم مدیا  | 


نمی دانم هابیل ،قابیل را کشت یا قابیل ، هابیل را ولی مطمئن هستم آدم و حوا با شنیدن خبر مرگ فرزندشان سخت ناراحت شدند و فهمیدند نتوانسته اند خوب با فرزندشان ارتباط برقرار کنند و حضرت آدم فهمید که نتوانسته جایگاه خالق و بحث قربانی را حداقل برای یکی از فرزندانش جا بیاندازدو این فاجعه رخ داد.

تقریبا بعد از آن بود که یکی از مشغولیات  بشر بحث ارتباط بر قرار کردن  با خالق خودش ،هم نوع ویا طبیعت پیرامونش شد . ولی خوب بشر است جایز الخطا خداوند هم هر چند وقت یکبار یک نماینده (پیامبران) را می فرستاد تا یاد بشر بیاندازد که چطور باید با خالق و همنوع و طبیعت پیرامونش ارتباط برقرار کند تا سعادتمند شود!

دیگه این آخریا علاوه بر تذکر شفاهی ، سند مکتوب هم ارائه می داد تا بیشتر به این بشر دائم الخطا تفهیم کنه که بابا آدم باش!

بشر اوایل فکر می کرد علمی بهتر از علم ارتباط هم هست مثلا ستارگان ،خورشید و آسمان بالای سرش خیلی مهم ترند، بعد ها فهمید عدد و رقم و فاصله و متر هم خیلی مهم است وعلم ریاضی اساس کار جهان و خلقت را شکل می ده.  از آن طرف هم عده ای فکر شکم بودند و سر از زمین ودام وکشاورزی برنمی داشتندو بشر را خلاصه کرده بودند در شکم و علم تغذیه!گشنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره!

یواش یواش سرو کله صنعت پیدا شد و زد کاسه کوزه همه چیز و به هم زد ، صنعت رشد کرد و با خودش علو می مثل شیمی،فیزیک و ....را هم بزرگ کرد طوری که همه به یقین می گفتند اساس شکل گیری عالم براساس علوم پایه است و بس !

یواش یواش بشر   رسانه ها ی جمعی راساخت و توانست بدون طی کردن مسافت های طولانی با دیگران ارتباط برقرار کنه و پیام خود را به آنها برساند تا به جایی که جهان را با اشاره یک کلید می پیماید.

خلاصه بشر بعد از سالهای طولانی که از عمرش می گذرد باز متوجه شد که ارتباطات مهمترین مساله بشری است و اساس عالم بر ارتباطات استوار است!

البته فکر کنم هنوز هم خوب نفهمیده است چون روزانه هزاران هابیل ، به دست قابیلیان کشته می شوند یا برعکس!
+ نوشته شده در  89/07/25ساعت 16  توسط سالم مدیا  |